ابراهیم رضا­قلی­ زاده

 

چکیده

رسیدگی فرجامی  به عنوان آخرین مرحله دادرسی­ توسط عالی­ترین نهاد قضایی در نظر گرفته می­شود. در این بین، بررسی پیشینه دیوان عالی کشور به عنوان مرجع رسیدگی به درخواست فرجام و مقررات کیفری ناظر بر این نهاد می­تواند موجبات شناخت، تدوین و اجرای قوانین مطلوب­تری را در این زمینه فراهم آورد. از این رو، مقاله حاضر با رویکرد نهاد محور، به پژوهش پیرامون پیشینه تاریخی – تقنینی رسیدگی فرجامی پرداخته است. مطالعه صورت پذیرفته نشان می­دهد که از زمان هخامنشیان، نهادی تحت عنوان محکمه عالی وجود داشته که وظایف آن مشابه دیوان عالی در مفهوم امروزی است. با لحاظ تغییرات ایجاد شده در ساختارهای قضایی ایران طی دوره­های مختلف، می­توان گفت که انقلاب مشروطه در دوره قاجار آغاز شکل‌گیری حقوق مدرن و به رسمیت شناختن رسیدگی فرجامی در معنای نوین خود محسوب می­شود. با وجود توسعه مفهوم رسیدگی فرجامی در دوران حکومت پهلوی، با تحقق انقلاب اسلامی، این طریق رسیدگی دستخوش تحولات متعددی گردیده است. در این میان، مطابق دیدگاه سیاست­گزاران اولیه پس از انقلاب، رسیدگی دو درجه­ای خلاف قوانین اسلام تلقی شده و در نخستین فرایندهای قانون­گذاری، نهادهای پژوهش­خواهی و فرجام­خواهی حذف گردیدند. مع­الوصف، پیامدهای فقدان بازنگری در آرا موجب شد تا قانون‌گذار جمهوری اسلامی از نظر ابتدایی خود عدول کند. در این راستا، با تغییرات پی در پی، نهایتاً رسیدگی فرجامی به موجب قانون آیین دادرسی کیفری 1392 به عنوان طریقی برای اعمال نظارت دیوان عالی کشور بر حسن اجرای قوانین در محاکم و ترتیبی جهت امکان بازنگری در آرای کیفری پیش­بینی گردید.

 

1-مقدمه

حقوق کیفری به مثابه بازویی قهرآمیز برای حکومت­ها بوده و علی­القاعده بکارگیری آن باید در جهت حمایت از حقوق افراد و تثبیت نظم عمومی باشد. به عبارت دیگر، حقوق کیفری به حکومت­ها این توانایی را می­دهد تا از رهگذر اعمال آن، حیات اجتماعی منظمی را ایجاد نموده و مقبولیت مردمی خویش را حفظ کنند. در این بین، «تاریخ­نگاری»[2] و بررسی پیشینه مقررات کیفری حکومت­ها اعم از قوانین ماهوی و شکلی، می­تواند تصویر صحیحی از میزان پای­بندی دولت­مردان را به اهداف فوق­الاشاره ترسیم نموده و با ایجاد فضای مناسب قضاوت برای افکار عمومی، امکان ­سنجش دقیق­تری از توجه حاکمیت­ها به اصول و موازین عدالت کیفری را فراهم آورد.[3] بر این اساس، نوشتار حاضر درصدد است، بر پایه مطالعه نهادمحور، تاریخ­نگاری رسیدگی فرجامی[4] دیوان عالی کشور در حقوق کیفری ایران را تبیین نماید. در این بین، با لحاظ آن­که علی­القاعده از گذشته تا به امروز عالی­ترین نهاد قضایی به عنوان آخرین مرجع تصمیم­گیری، فرجام و نهایت موضوعات حقوقی را تعیین می­نماید، مقتضی است مشخص گردد که در میان ادوار مختلف تاریخی در حقوق ایران، ترتیب و ساختار مربوطه به چه نحوی بوده است؟ هم­چنین، شایسته است جایگاه عالی­ترین نهاد قضایی در دوره­های تاریخی مختلف شناسایی شود. در نهایت، تلاش می­گردد، جریان تقنینی پیش­بینی نهاد دیوان عالی کشور و رسیدگی فرجامی مشخص شده و قوانین مرتبط با این موضوع، مورد توجه قرار گیرد.  بر اساس تاریخ­نگاری­های صورت پذیرفته در برخی تألیفات و آثار مرتبط، ادوار مختلفی برای شناسایی پیشینه حقوق ایران تعریف شده است.[5] مع­الوصف، با لحاظ دوره­های مربوطه، به جهت بیان بهتر مطالب، ابتدا، پیرامون بازه تاریخی «پیش از دوره حقوق نوین ایران» ارایه مطلب شده و سپس، «دوره حقوق نوین ایران» تبیین گردیده است.

2-دوره پیش از حقوق نوین ایران

چنان­چه نگاهی به ادوار تاریخی قبل از ایجاد قوه قانون­گذاری و به عبارت دیگر، دوره حقوق نوین ایران بیاندازیم، شاهد این امر هستیم که مطالب به «دوره ایران باستان تا پایان دولت ساسانی» و «دوره وسطی؛ از ورود اسلام به ایران تا بروز حقوق جدید» تقسیم می­گردد.[6] بر این اساس، در قسمت حاضر نیز مطالب، به تفکیک فوق ارایه می­گردد.

2-1- دوره ایران باستان تا پایان دولت ساسانی

یکی از افتخارات ایرانیان، دارا بودن تمدن چندین هزار ساله است. در این میان، سوابق تاریخی حاکی از آن است که در دوره ایران باستان یعنی تا پیش از تأسیس دولت هخامنشی، شیوه رسیدگی به اختلافات اشخاص به شکل ساده و ابتدایی و بر پایه باورهای مذهبی اعمال می­شده است. به بیان دیگر، در این مرحله، اساساً سیستم قضایی و دادرسی به نحو ساختاری و منسجم وجود نداشته و حل اختلاف میان اشخاص در تمامی ابعاد و جنبه­های آن، با مراجعه به ریش­سفید و بزرگ قوم انجام می­گرفته است.[7] بدین­ترتیب، در این دوره از تاریخ، با توجه به شیوه رفع اختلاف به شرح فوق­ و با لحاظ فقدان وجود نظام دادرسی و حقوق آیینی، مفهومی مشابه رسیدگی فرجامی، وجود نداشته است. مع­الوصف، از زمان هخامنشیان، ایران دارای ساختار قضایی با مرجعی نهایی، تحت عنوان «محکمه عالی» گردید که تکالیف آن، بی­شباهت با وظایف دیوان عالی کشور در معنای امروزی نبوده است. این مرجع از هفت قاضی منتخب از نجیب­زادگان پارسی موسوم به قاضیان شاهی تشکیل شده که آنان را خردمندان هفت­گانه نیز می­نامیدند.[8] اما متعاقب این دوره و در زمان اشکانیان به علت عدم وجود حکومت مرکزی قدرتمند و استقرار نظام حاکمیت ملوک­الطوایفی، سازمان قضایی یک­پارچه هم‌چون دوره هخامنشیان وجود نداشته است لکن در منابع مربوطه، دوره ساسانیان با قدرت قضایی متمرکز وصف شده­ است. در این دوره، امور قضایی، زیر نظر یک موبد که او نیز تحت نظر موبد موبدان قرار داشت، اداره می‌شده که به عنوان عالی­ترین مرجع قضایی، از حق نقض و ابرام تمامی احکام قضایی برخوردار بوده است. علاوه بر آن، در این دوره، پادشاه نیز بر اعمال قضات نظارت کامل داشته و در آخرین مرحله، محکوم­علیه می­توانسته از او درخواست رسیدگی و بازنگری در حکم صادره را بنماید.[9]

2-2- دوره وسطی؛ از ورود اسلام به ایران تا بروز حقوق نوین

با ظهور اسلام و ورود آن به ایران، رسیدگی قضایی متحول و مبتنی بر احکام دین اسلام گردید. در این میان، علمای اسلام، اصل را بر قطعیت و صحت رأی حاکمین شرع می­دانستند و بر این اساس، بازنگری در رأی قاضی شرع، جایگاهی در قضاوت­های معمول به همراه نداشته است. مع­الوصف، پیش‌بینی شخصی تحت عنوان قاضی­القضات و دیوان مظالم نیز در ادوار تاریخی حکومت خلفای اسلامی بر ایران به چشم می‌خورد. قاضی‌القضات در تاریخ حکومت خلفای اسلامی، شخصی است که بر تمامی امور قضایی و احکام صادره توسط محاکم شرعی نظارت داشته و چنان‌چه حکمی را خلاف قانون تشخیص می­داد، می‌توانست از اجرای آن ممانعت به عمل آورده و در مقام اصلاح حکم صادره، راه‌حل جدیدی را اتخاذ کند.[10]  لذا، نهاد دیوان مظالم و شخص قاضی‌القضات در تاریخ اسلام نیز می‌توانند به نهاد دیوان عالی نزدیک باشند.

متعاقب شکل­گیری حکومت­های مستقل در ایران، نهایتاً با استقرار سلسله قدرتمند صفویه در کنار ایجاد حاکمیت متمرکز، ساختار قضایی نیز با شکل و هیئت اسلامی و بر پایه فقه امامیه، سازمان منظم­تری یافت. در این میان، جایگاه قاضی عالی­رتبه‌ای تحت نام صدر‌الصدور مورد شناسایی قرار گرفت. علاوه بر آن، سمتی تحت عنوان متصدی دیوان قضا پیش­بینی شد که بر اساس آن، متصدی این جایگاه، صلاحیت صدور رأی قطعی و نهایی را در تمامی موضوعات دارا بود. اما با انقراض حکومت صفویه و در دوره­های حکومت افشاریه و زندیه، ساختار قضایی متمرکز و سازمان­یافته­ای بر قرار نبوده و این آشفتگی تا اواخر دوره قاجاریه بر رسیدگی­های قضایی ایران حاکم بوده است. به همین دلیل، در دوره حکومت‌ افشاریه و زندیه، در عمل نهادی تحت عنوان نهاد عالی قضایی یا دیوان عالی وجود نداشته است.[11] در رابطه با موضوع بحث در عصر قاجار نیز باید گفت؛ موضوعاتی هم­چون خودکامگی و عدم تقیّد سلاطین به اعمال عدالت، مخالفت­های حکام ولایات و بیم انقراض سلطنت، در زمره مهم­ترین مسایل تاریخی بر عدم استقرار یک نظام قضایی جامع و قدرتمند در این دوره ذکر شده است. در این بین، به دنبال اصلاحات صورت پذیرفته در دوره صدارت امیرکبیر، هم­زمان با سلطنت ناصرالدین شاه قاجار، برخی اقدامات هم­چون ایجاد دیوان­خانه عدلیه و اصلاح محاکم شرع، تأسیس دیوان مظالم و صدور دستورالعمل امنای دیوان­خانه­های عدلیه صورت پذیرفت. هم­چنین، قانون عدلیه اعظم و تأسیس عدالت­خانه­های ایران و دستورالعمل دیوان­خانه عدلیه اعظم ناظر بر تشکیلات و آیین دادرسی دیوان­خانه­ها و تأسیس صندوق عدالت به منظور تظلم­خواهی شکات بدون هیچ­گونه مانع نزد شاه، در این دوره به انجام رسید. لازم به ذکر است، موارد فوق در کنار انتشار «کتابچه کنت»،[12] زمینه را در جهت تحول نظام قضایی قبل از صدور فرمان مشروطیت، در ایران فراهم آورد.[13] در نهایت، با انقلاب مشروطه و ایجاد مجلس و قوه قانون‌گذاری، دوره حقوق نوین ایران آغاز می‌شود.

3- دوره حقوق نوین ایران

دوره حقوق جدید ایران که به موازات تحقق انقلاب مشروطه آغاز می­شود خود نیز به دو دوره قابل تقسیم است. دوره نخست از انقلاب مشروطه تا انقلاب اسلامی و دوره دوم از انقلاب اسلامی تا حال حاضر. بر این اساس، مطالب با لحاظ اشاره به وضع قوانین مرتبط، به شرح زیر ارایه می­شود.

3-1- از انقلاب مشروطه تا انقلاب اسلامی ایران

هم­چنان­که اشاره شد، دوران حقوق نوین ایران بر پایه قانون­گذاری شکل گرفته است. از این رو با بیان قوانین مرتبط با نهاد رسیدگی فرجامی در دیوان عالی کشور مباحث ادامه می­یابد.

 

3-1-1- قانون اساسی مشروطه مصوب 1285

با تحقق انقلاب مشروطه، ابتدا قانون اساسی مشروطه با ۵۱ اصل در تاریخ 14 ذی­قعده ۱۳۲۴ هجری قمری (مطابق با 8 دی ماه 1285 شمسی) و سپس متمم آن در 29 شعبان 1325 (مطابق با 15 مهرماه 1286 شمسی) تصویب شد. در این راستا، اصل ۷۱ متمم قانون اساسی مقرر داشته بود که ديوان عدالت عظمی و محاکم عدليه، مرجع رسمی تظلمات عمومی هستند و قضاوت در امور شرعیه با عدول مجتهدین جامع­الشرايط است. بر این اساس، تأسيس رسمی دیوان عالی کشور در ایران را باید به انقلاب مشروطه نسبت داد. علی­هذا، به رغم آن­که مرجعی مشابه دیوان در موازین اسلامی جایگاهی نداشت، اصل ۷۵ قانون مذکور مقرر نمود: «…در تمام مملکت فقط یک دیوان­خانه تمیز  برای امور عرفيه دایر خواهد بود. آن هم در شهر پایتخت و این دیوان­خانه تمیز در هیچ محاكمه ابتدائاً رسیدگی نمی­کند، مگر در محاکماتی که راجع به وزرا باشند…». بر این اساس، در اصول متمم قانون اساسی از عناوینی هم­چون ديوان عدالت عظمی، دیوان خانه تمیز، محکمه تميز و دیوان عدلیه، در یک مفهوم و منظور نام برده شده است.

نکته جالب توجه آن است که اصل 75 متمم قانون اساسی مشروطه، برگرفته از  اصل ۹۵ قانون اساسی بلژیک مصوب 1831 میلادی است. بر اساس اصل 95 قانون اساسی بلژیک، «برای تمام کشور بلژیک یک دیوان نقض وجود داردکه جز در مورد محاکمه وزیران، وارد ماهیت دعاوی نمی­شود…». نکته مهم در خصوص اصل 75 متمم قانون اساسی آن است که در متن این اصل هم‌چون اصل 95 قانون اساسی بلژیک، اشاره­ای به عدم ورود در ماهیت در رسیدگی دیوان نشده است. در این میان، عده­ای بر این باور هستند که عدم تصریح به این امر، ناشی از آن است که در زمان وضع قانون اساسی مشروطه و متمم آن، ادبیات حقوقی و قضایی ایران نوپا و نارسا بوده است.[14] از این‌رو، به رغم عدم تصریح بر این امر،  قانون­گذار مشروطه با به کار بردن این عبارت که دیوان «در هیچ محاكمه ابتدائاً رسیدگی نمی­کند» درصدد آن بوده که هم­چون اصل 95 قانون اساسی بلژیک، رسیدگی دیوان را ناظر بر نظارت از طریق نقض یا ابرام آرا قرار داده و ورود به ماهیت دعوی را از رسیدگی دیوان خارج کند.[15]

مطلب مهم دیگر در خصوص اصل 75 قانون اساسی مشروطه آن است که رسیدگی دیوان تمیز صرفاً ناظر به امور عرفیه بوده و به همین دلیل، رسیدگی به امور شرعیه شامل صلاحیت‌های دیوان قرار نگرفته است. مع­الوصف، در توجیه این استثنا به عدم وجود چنین ساختاری در موازین اسلامی استناد شده است. هم‌زمان، تصریح ذیل اصل 71 متمم قانون اساسی بر رسیدگی «عدول مجتهدین جامع الشرایط»، اماره دیگری است که نشان می‌دهد در امور شرعیه، مجتهدین جامع‌الشرایط، صالح به رسیدگی به موضوعات این حوزه بودند.[16]

3-1-2- قانون اصول تشکیلات عدلیه و محاضر شرعیه و دادگاه‌های صلحیه مصوب 1290

در سال‌های نخست مشروطیت، دیوان­خانه تمیز به طور غیر مستمر و به دعوت وزیر عدلیه، تشکیل می‌شد تا این­که  با تصویب «قانون اصول تشکیلات عدلیه و محاضر شرعیه و حکام صلحیه» مصوب 21 رجب 1329 قمری مصادف با 1290.05.03 شمسی، دیوان به صورت رسمی تأسیس و در فصل چهارم قانون مذکور، دیوان تمیز به صراحت به رسمیت شناخته شد. وفق ماده 10 قانون یاد شده، صلاحیت قضایی دیوان تمیز، کلیه محاکم عدلیه ایران را در بر می‌گرفت. از این‌رو، با اجرای این قانون، دیوان عالی تمیز به عنوان عالی‌ترین مرجع قضایی کشور معرفی و حق نقض و ابرام و ممیزی آرای دادگاه­ها توسط آن، مورد شناسایی قرار گرفت.[17]

در مواد 49 تا 51  این قانون آمده است که محل تأسیس دیوان تمیز فقط در پایتخت است. ساختار دیوان متشکل از دو اتاق حقوقی و جزایی و هر اتاق مرکب از یک رییس اتاق و چهار مستشار خواهد بود. با این حال، ساختار مورد اشاره در گذر زمان با گسترش شعب و اعمال تغییرات مختلفی همراه شد.[18] بر اساس ماده 52 قانون اصول تشکیلات عدلیه و محاضر شرعیه و حکام صلحیه، دیوان تمیز به احکامی که در اصول محاکمات حقوقی و جزایی مقرر است، تمیزاً (‌بدون داخل شدن در ماهیت و اصل دعاوی و قضایا)‌ رسیدگی می­کند مگر در مواردی که اصول محاکمات استثناء نماید.

3-1-3- قانون موقتی محاكمات جزایی مصوب 1290

بعد از تصویب قانون اصول تشکیلات عدلیه و محاضر شرعیه و حکام صلحیه، قانون موقتی محاكمات جزایی نیز در 19 ذی­قعده ۱۳۲۹ هجری قمری مصادف با 1290.08.18 با مستشاری فرانسیس آدولف پرنی فرانسوی و با الهام از مجموعه قوانین تحقیقات جنایی فرانسه[19]در 506 ماده به تصویب رسید. در این قانون نیز شرح وظایف و چگونگی رسیدگی دیوان تمیز در امور جزایی به صراحت به رسمیت شناخته شد. از جمله مهم­ترین وظایفی که به موجب قانون فوق بر عهده دیوان تمیز قرار گرفت، عبارتست از: 1-مرجع رسیدگی فرجامی دادگاه­های جزایی(ماده ۴۳۱). 2- مرجع حل اختلاف بين محاکم عدليه و نظامی(ماده ۲۰۴). 3- احاله دعوی جزایی از یک حوزه قضایی به حوزه دیگر (ماده ۲۰۷)

قانون فوق که به قانون اصول محاکمات جزایی موسوم گردید، در خصوص وظیفه دیوان مبنی بر صدور رأی وحدت رویه و الزام به تبعیت محاکم از آرا و تصمیمات این نهاد ساکت بود. با این حال، ماده 16 قانون تسریع محاکمات مصوب سال 1309 خورشیدی، به صراحت به تبعیت‌پذیری دادگاه‌های تالی از آرای دیوان تمیز اشاره کرده است. بر اساس این ماده، هرگاه محاکم استیناف در احکامی که تمیزاً صادر می­کنند، در موضوعات متشابه، آرای متباین داده یا رویه مخالف رویه قضایی دیوان عالی ‌تمیز اتخاذ کنند، مدعی‌العموم دیوان عالی تمیز برای حفاظت قانون، تقاضای تمیز نموده و رأی دیوان عالی تمیز را به عموم محاکم استیناف ابلاغ خواهد‌کرد.[20]

3-1-4- قانون تسریع دادرسی و اصلاح قسمتی از قوانین آیین دادرسی کیفری و کیفر عمومی مصوب 1352

در سال 1352 خورشیدی، قانون تسریع دادرسی و اصلاح قسمتی از قوانین آیین دادرسی کیفری و کیفر عمومی، با هدف جلوگیری از طرح اعتراضات بلاوجه افراد در دیوان عالی کشور و کاهش اطاله دادرسی تصویب شد. به موجب ماده 16 قانون مذکور که به عنوان ماده 441 قانون آیین دادرسی کیفری تصویب شد، آمده است که در دیوان عالی کشور شعبه‌ای به نام «شعبه تشخیص» تشکیل ‌شود. در این میان، اختیارات و وظایف این شعبه به موجب ماده 17 قانون تسریع دادرسی به عنوان ماده 442 قانون آیین دادرسی کیفری تعیین شد. مفاد این ماده، حکایت از تلاش قانون­گذار در جلوگیری از تراکم پرونده­ها در شعب دیوان عالی کشور و رد سریع­تر اعتراض­های بلاوجه و خارج از موعد در قالب فرجام‌خواهی و اعاده دادرسی داشت. به موجب ماده 19 قانون تسریع دادرسی که به عنوان ماده 443 مکرر قانون آیین دادرسی کیفری تصویب شد، تصمیمات هیئت تشخیص به اتفاق آرا اتخاذ و قطعی بود و در صورت حدوث اختلاف با حضور رییس شعبه، رسیدگی به‌عمل آمده و رأی اکثریت ملاک بود. علاوه بر آن، وفق ماده یاد شده، چنانچه هیئت‌های تشخیص نسبت به موارد مشابه، آرای مختلفی صادرکنند، به تقاضای دادستان کل یا رییس شعبه تشخیص، موضوع در هیئتی مرکب از‌ رؤسا و مستشاران شعب کیفری و شعبه تشخیص دیوان عالی کشور مطرح و رأی اکثریت این هیئت، برای کلیه هیئت­های تشخیص لازم‌الاتباع باشد.

‌3-1-5- قانون پاره‌ای از قوانین دادگستری مصوب 1356

آخرین فراز از سیر تقنینی دیوان عالی کشور در قبل از انقلاب اسلامی، ‌قانون پاره‌ای از قوانین دادگستری ‌مصوب 1356.03.25 است. این قانون با ارایه موازین جدید، ضمن نوآوری‌هایی در راستای کاهش موارد پژوهش و فرجام­خواهی، پیرو این دیدگاه که اقدام شعبه تشخیص عملاً موجب دوباره­کاری در دیوان عالی کشور می‌شود، به موجب ماده 21 این قانون، مقررات راجع به تشکیل شعبه تشخیص پیش بینی شده در قانون تسریع دادرسی مصوب 1352 و وظایف و اختیارات هیئت‌های تشخیص مربوطه را نسخ و رسیدگی به موضوعاتی که در صلاحیت شعبه تشخیص بود را به ‌شعب دیوان عالی کشور واگذار نمود.

3-2- از انقلاب اسلامی تا حال حاضر

هم­سو با اصل چهارم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران که حاکمیت شرع را در وضع قوانین جاری کشور مجرا دانست، انقلاب اسلامی موجب تحولات حقوقی فراوانی با تأکید بر هژمونی قواعد شرعی گردید. این تغییرات را می­توان در قالب نصوص قانونی زیر مشاهده نمود.

3-2-1- لایحه قانونی انحلال دیوان عالی کشور و دادسرای آن و دادگاه­های انتظامی و تجدیدنظر انتظامی مصوب 1357

در هفدهم اسفند ماه سال 1357، شورای انقلاب طی «لایحه قانونی انحلال دیوان عالی کشور و دادسرای آن و دادگاه­های انتظامی و تجدیدنظر انتظامی» در ماده واحده ای اعلام داشت که  دیوان عالی کشور و دادسرای آن و دو مرجع دیگر مزبور، از تاریخ بیست اسفند ماه همان سال منحل و سازمان جدید آن ظرف سی روز تعیین و اعلام شود. بر این اساس، در اواخر اسفند ماه ۱۳۵۷، دیوان­ عالی کشور با ۶ شعبه (۳ شعبه حقوقی و ۳ شعبه جزایی) مجدداً تشکیل شد. در این بین، با تصویب قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران در بیست‏ و چهارم‏ آبان‏ ماه‏  1358 و  به موجب اصل ۱6۱، ضمن شناسایی مجدد دیوان عالی کشور، تصریح گردید که این دیوان به منظور نظارت بر اجرای صحیح قوانین در محاکم و ایجاد وحدت رویه قضایی و انجام مسئولیت­هایی که طبق قانون به آن محول می­شود،  براساس ضوابطی که شورای عالی قضایی[21] تعیین می­کند، تشکیل می­گردد. بر این اساس، هم سو با  اصل ۱6۲ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، در رأس دادسرای دیوان عالی کشور، دادستان کل، انجام وظیفه می­کند که باید مجتهد عادل و آگاه به امور قضایی باشد. این مقام قضایی توسط رییس قوه قضاییه با مشورت قضات دیوان عالی کشور برای مدت پنج سال به این سمت منصوب می‌شود. دادسرای دیوان عالی کشور نیز به دادسرای کل معروف بوده و معاونین و دادياران آن زیر نظر دادستان کل، قسمتی از وظایف او را انجام می­دهند.[22]

3-2-2- قانون اصلاح موادی از قانون آیین دادرسی کیفری مصوب 1361

در تاریخ 1361.06.06، قانون اصلاح موادی از قانون آیین دادرسی کیفری به تصویب رسید. بر اساس این قانون، دادگاه‌های عمومی جزایی منحل و کلیه جرایم در صلاحیت دادگاه‌های کیفری یک و دو قرار گرفت. بر اساس ماده 284 این قانون، بر اصل قطعیت آرای دادگاه های بدوی تأکید شد. در این میان، 6 ماده الحاقی نیز در ضمن قانون مزبور تحت عنوان «مواد مورد لزوم در تشکیل شعب دیوان عالی کشور» به تصویب رسید. شورای عالی قضایی نیز که به نهادی تصمیم­گیرنده در اتخاذ سیاست‌های کلان قضایی در آمده بود، بر اساس همان دیدگاه قطعیت آرا و در پی برداشتی ناصواب از نظر فقهای شورای نگهبان،[23] طی بخشنامه‌ای در تیر ماه 1362،[24] تجدیدنظر در حکم قاضی را فاقد مجوز شرعی دانسته و دادگاه‌های تجدیدنظر را منحل اعلام نمود. مع­الوصف، به نظر می­رسد خواه با هدف دگرگون و متمایز نمودن ساختار قضایی جدید از نظام قضایی سابق و خواه ناشی از عدم تسلط به مبانی و معانی صحیح مفاهیم و نهادهای حقوقی، تغییرات مختلف و پی در پی در نظام دادرسی کیفری ایران به وقوع پیوست. در این دوره، عملاً واژگان پژوهش و فرجام‌خواهی از مقررات دادرسی کیفری ایران حذف و عموماً عنوان تجدیدنظرخواهی، به درخواست رسیدگی مجدد در آرا حتی در دیوان عالی کشور به کار برده شد. در این فرایند نا به سامان، دیگر هیچ صحبتی از عنوان رسیدگی فرجامی مطرح نبود و تنها در راستای رعایت اصل وحدت قاضی و قطعیت رأی، شاید از باب رعایت احتیاط در خصوص جان افراد در ‌ماده 287 قانون آیین دادرسی کیفری اصلاحی 1361 مقرر شد که رییس دادگاه کیفری یک پس از رسیدگی و محاکمه متهم و مطالعه پرونده و اخذ نظریه   مشاور، در غیر از مواردی که نظرش منتهی به برائت متهم و یا به کیفری‌ کمتر از کیفرهای مندرج در ماده 198 (اعدام، رجم، صلب و نفی بلد به عنوان حد، قطع یا نقص عضو، 10 سال زندان و بالاتر، جزای نقدی معادل 200 هزار تومان و بالاتر و یا معادل دو­پنجم اموال مجرم و بالاتر) بوده و جواز صدور حکم قطعی را دارد، بایست چنان­چه نظرش منتهی به کیفرهای مذکور در ماده 198 و تبصره های آن باشد، بدون انشای رأی، بدواً نظر و استنباط قضایی خود را به طور کتبی موجهاً به دیوان عالی کشور ارسال ‌‌دارد. در این میان، دیوان عالی کشور با ملاحظه نظریه دادگاه و رسیدگی شکلی به پرونده، چنان­چه نظریه را صحیح و موجه تشخیص می­داد، آن را تنفیذ و پرونده را ‌اعاده می‌نمود تا رییس دادگاه، انشای حکم کرده و رأی قطعی صادر نماید و اگر نظریه توسط دیوان تأیید نمی­گردید، پرونده اعاده تا مجدداً بررسی و اظهارنظر قضایی در مورد آن صورت پذیرد.

4-2-3- قانون تشکیل دادگاه‌های کیفری یک و دو و شعب دیوان عالی کشور مصوب 1368

با وجود مقررات فوق، در 14 مهر ماه 1367،  قانون تعیین موارد تجدیدنظر احکام دادگاه‌ها و نحوه رسیدگی به آن‌ها به تصویب رسید. در این قانون، قانون­گذار با  به کار بردن واژه تجدیدنظر در ماده یک این قانون، رسیدگی مجدد و حق اعتراض افراد را تحت عنوان تجدیدنظر مورد شناسایی قرار داد. علاوه بر آن، بر اساس ماده 13 این قانون، بحث ارایه نظر از سوی قاضی و انشای حکم بعد از تأیید دیوان عالی کشور حذف شد.

قانون تشکیل دادگاه‌های کیفری یک و دو و شعب دیوان عالی کشور نیز در خرداد ماه سال 1368 به تصویب رسید. در این قانون، هم­سو با مواد 2 و 3 قانون تعیین موارد تجدیدنظر احکام دادگاه‌ها، ضمن عدم شناسایی دادگاهی خاص به عنوان دادگاه تجدیدنظر، مرجع رسیدگی مجدد به آرای صادره از دادگاه کیفری دو را دادگاه کیفری یک و مرجع بررسی، نقض و یا تأیید احکام دادگاه‌های کیفری یک، دیوان عالی کشور معرفی شد.  طبق ماده 36 تا 38 این قانون، دیوان عالی کشورکه ریاست آن را رییس شعبه اول آن عهده­دار بود، با تشخیص شورای عالی قضایی و در حد نیاز می‌توانست در تهران و شهرستان‌ها دارای شعبه باشد. هر یک از شعب دیوان عالی کشور از دو نفر قاضی واجد شرایط که یکی از آن‌ها رییس و دیگری مستشار است، تشکیل می‌شدند. هم‌چنین، امکان دارا بودن عضو معاون به تعداد لازم برای شعب فراهم بود. با این وصف که معاونین می‌توانستند وظایف هر یک از دو عضو شعب را‌ عهده‌دار شود اما در هر حال،   تعداد معاونین نباید بیشتر از تعداد شعب می‌شد. مطابق ماده 39  قانون فوق و تبصره ذیل آن، افرادی می­توانستند سمت رییس، مستشار و عضو معاون شعب دیوان عالی کشور را دارا شوند که به تشخیص شورای عالی قضایی، مجتهد بوده یا سابقه ده سال شرکت در درس خارج فقه را داشته باشند. هم­چنین کسانی که ده سال سابقه کار‌ قضایی و یا وکالت داشته و آشنایی کامل به قوانین مدون اسلامی داشتند نیز می­توانستند سمت‌های مذکور را عهده دار شوند. لازم به ذکر است که قانون تجدیدنظر آرای دادگاه‌ها مصوب 1372.05.17 نیز هم­سو با مفاد قانون فوق و با به کار بردن واژه تجدیدنظر به جای هر دو واژه‌ پژوهش و فرجام، تنها رسیدگی تجدیدنظر را جایگزین رسیدگی‌های پژوهشی و فرجامی کرد. بدین ترتیب، مطابق ماده 2 این قانون نیز مرجع بررسی، نقض یا تأیید احکام دادگاه‌های کیفری دو، دادگاه کیفریِ یک همان محل و مطابق ماده 3 قانون فوق­الذکر، مرجع نقض و ابرام احکام دادگاه‌های کیفری یک، دیوان عالی کشور دانسته شد.[25]

4-2-4- قانون تشکیل دادگاه­های عمومی و انقلاب مصوب 1373

در 15 تیر ماه 1373، قانون تشکیل دادگاه­های عمومی و انقلاب جهت حذف دادسرا به تصویب رسید. مع­الوصف، در ماده 20 این قانون، دادگاه تجدیدنظر استان مجدد احیا شد. در ماده 21 این قانون نیز دیوان عالی کشور صراحتاً به عنوان مرجع تجدیدنظر در خصوص آرای 1-  اعدام و رجم 2- قطع عضو و قصاص نفس و اطراف 3-  مصادره و ضبط اموال و 4-مجازات حبس بیش از ده سال معرفی گردید. با تشکیل دادگاه‌های عمومی در سال ۱۳۷۳، كليه دادسراهای موجود در سیستم قضایی کشور حذف و منحل شد چرا که رییس وقت قوه قضاییه، نظام دادسرا را یک رویه غربی و خلاف شرع می‌دانست. با این حال، دادسرای دیوان عالی کشور به قوت خود باقی ماند زیرا عنوان «دیوان عالی کشور» در اصل ۱۶۱ قانون اساسی شامل دادسرای دیوان عالی کشور نیز می‌شد.[26] علاوه بر آن، در قانون اساسی به صراحت به این امر اشاره شده بود که دادسرای دیوان عالی کشور در تهران مستقر است و در معیت دیوان عالی کشور انجام وظیفه می­کند و در رأس آن، دادستان کل کشور قرار دارد که به تعداد لازم معاون و دادیار و کارمندان اداری خواهد داشت.

با این حال، این قانون بعد از گذشت چند سال در 1381.07.28 اصلاح شد. اصلاح مذکور که به قانون احیای دادسرا مشهور است، در تبصره ماده 4 خود، رسیدگی به جرایمی که مجازات قانونی آن­ها قصاص نفس یا قصاص عضو‌ یا رجم یا صلب یا اعدام یا حبس ابد بوده و هم­چنین رسیدگی به جرایم مطبوعاتی و ‌سیاسی را در صلاحیت دادگاهی موسوم به دادگاه کیفری استان قرار داد. در تبصره دو ماده 18 این قانون، شعبه یا شعبی از دیوان عالی کشور تحت نام «‌شعبه تشخیص»، مرکب  از پنج نفر از قضات دیوان به انتخاب ‌رییس قوه قضاییه، جهت رسیدگی به درخواست تجدیدنظر نسبت به آرای قطعی اعم از ‌این­که رأی در مرحله نخستین صادر شده و یا به علت انقضای مهلت تجدیدنظرخواهی ‌قطعی شده باشد یا قانوناً قطعی باشد و یا از مرجع تجدیدنظر صادر گردیده باشد، پیش­بینی و امکان طرح درخواست تجدیدنظر را از باب مخالفت بیّن با شرع، ‌ظرف مدت یک ماه از تاریخ ابلاغ رأی برای عموم فراهم نمود. تبصره مذکور، تصمیمات یادشده شعبه تشخیص را در هر صورت‌ قطعی و غیر قابل اعتراض معرفی نمود مگر آن­که رییس قوه قضاییه در هر زمانی و به هر طریقی، رأی صادره را خلاف بیّن شرع تشخیص دهد که در این صورت، این  امکان فراهم بود که مجدداً پرونده جهت رسیدگی به ‌مرجع صالح ارجاع شود. لذا، در سال ۱۳۸۱، با اصلاح قانون تشکیل دادگاه­های عمومی و انقلاب مصوب سال ۱۳۷۳، قانون­گذار به تشکیل شعب تشخيص نظر داد. با این مقرره مشخص می‌شود که قانون­گذار در سال ۱۳۸۱ مجدداً پس از قانون تسریع دادرسی و اصلاح قسمتی از قوانین آیین دادرسی کیفری و کیفر عمومی ۱۳۵۲ به برقراری شعب تشخيص رأی داده است. اما در قانون جديد از نقطه نظر صلاحیتی، دامنه بیشتری برای قلمرو آن لحاظ کرده است زیرا این شعب به عنوان مرجعی رسمی برای بررسی اشتباه قاضی در نظر گرفته شدند. ماده ۲۱ آیین­نامه قانون اصلاحی تشکیل دادگاه­های عمومی و انقلاب مصوب 1381.11.09 در این حوزه مقرر داشته است که «با تصویب رییس قوه قضایيه، شعب تشخیص به تعداد لازم در دیوان عالی کشور تشکیل می‌شود. هر شعبه تشخيص مرکب از یک رییس و چهار مستشار ديوان­عالی کشور است. رسميت جلسات با حضور کلیه اعضاء و تصمیم­های آن با اکثریت آرا خواهد بود. شعب تشخیص به تعداد لازم عضو معاون خواهد داشت که با ابلاغ رییس قوه قضاییه برای شعب تشخيص منصوب می‌شوند. عضو معاون می­تواند، وظایف هر یک از اعضای شعب تشخيص را عهده دار شود». در ماده ۲۲ آیين نامه مذکور نیز آمده است که «شعب تشخيص» به شعب کیفری و حقوقی تقسیم می‌شود.

مع­الوصف بعد از گذشت حدود چهار سال از ایجاد شعب تشخیص با ساختار فوق، به دلیل مشکلات عملی و فراقانونی شعبات تشخیص هم­چون ازدیاد پرونده‌ها، طولانی شدن اوقات رسیدگی، بروز فساد و … قانون­گذار بر آن شد تا مقررات این نهاد را اصلاح کند. به همین دلیل، با تصويب ماده واحده اصلاح ماده ۱۸ قانون اصلاحی تشکیل دادگاه­های عمومی و انقلاب و آیین­نامه و دستورالعمل اجرایی آن مصوب 1385.10.25، شعب تشخيص مجدد منحل شد.[27] بر اساس این ماده واحده «آرای غیر قطعی و قابل تجدیدنظر و فرجام همان است که در قانون آیین دادرسی ذكر گردیده است. تجدیدنظر یا فرجام­خواهی طبق مقررات آیین دادرسی مربوط انجام خواهد شد. آرای قطعی دادگاه­های عمومی و انقلاب، نظامی و دیوان عالی کشور جز از طريق اعاده دادرسی و اعتراض ثالت به نحوی که در قوانین مربوط مقرر گردیده، قابل رسیدگی مجدد نیست مگر در مواردی که رأی به تشخیص رییس قوه قضایيه خلاف بيّن شرع باشد که در این صورت، این تشخيص به عنوان یکی از جهات اعاده دادرسی محسوب و پرونده حسب مورد به مرجع صالح برای رسیدگی ارجاع می­شود…». به رغم آن­که این مقرره گامی در جهت اصلاح سیستم قضایی بود و قانون­گذار با بازنگری در ماده ۱۸ اصلاحی مورخ  1381.07.28، رویکرد جدیدی را از خود نشان داده و به نحوی ضمن این­که آرای قطعی محاکم عمومی و انقلاب و دیوان عالی کشور را جز از طريق اعاده دادرسی و اعتراض ثالث قابل رسیدگی مجدد ندانسته، به طور استثنایی در مقام وضع و تفویض اختیار برای مرجعی برآمده که به تشخیص آن مرجع، می­توان باب رسیدگی و دادرسی مجدد را در مسیر طولی آن و به عنوان طريق اعاده دادرسی مفتوح نمود.[28] در تبصره ۴  قانون یاد شده آمده است: «پرونده­هایی که قبل از لازم­الاجرا شدن این قانون به شعب تشخيص وارد شده است، مطابق مقررات زمان ورود رسیدگی می­شود. پس از رسیدگی به پرونده­های موجود، شعب تشخيص منحل می­شود».

4-2-5- قانون آیین دادرسی دادگاه­های عمومی و انقلاب در امور کیفری مصوب 1378

در قانون آیین دادرسی دادگاه­های عمومی و انقلاب در امور کیفری مصوب 1378.06.28 نیز ضمن آن­که در ماده 233 این قانون، دیوان عالی کشور هم­چنان به عنوان مرجع تجدیدنظر آرای فوق الذکر معرفی می‌شود، به موجب ماده 264 قانون مذکور بیان می‌گردد که رسیدگی دیوان شکلی است. لازم به ذکر است تا زمان تصویب قانون آیین دادرسی دادگاه‌های عمومی و انقلاب در امور کیفری در سال 1378 به جز موازینی که در گذر زمان با تصویب قوانین جدید و یا با اصلاحات قانونی نسخ گردیده بود، محاکم قضایی و دیوان عالی کشور، بر اساس مقررات قانونی سابق از جمله قانون اصول محاکمات جزایی 1290 و اصلاحات بعدی به انجام وظایف خود می‌پرداختند. ‌با این حال، به موجب ماده 308  قانون دادگاه‌های عمومی و انقلاب در امور کیفری، از تاریخ لازم‌الاجرا شدن این قانون، فقط براساس آن عمل شده و قانون آیین دادرسی کیفری‌ مصوب سال 1290 و اصلاحات بعدی آن و هم­چنین کلیه قوانین و مقررات مغایر با این قانون نسخ گردید. بر این اساس، به موجب مواد 270 و 271 قانون اخیر­الذکر، مقررات سابق در خصوص صدور رأی وحدت رویه نیز نسخ شد. با این ماده قانونی، قانون­گذار در عمل مفاد مقررات پیشین را جمع و همه آن‌ها را در قالب ماده 270 قانون آیین دادرسی دادگاه­های عمومی و انقلاب در امور کیفری مصوب 1378 بیان کرد. ماده 270 قانون فوق الذکر قیدی را به فرایند صدور رأی وحدت رویه اضافه کرد که فاقد پیشینه تقنینی است. بر اساس این قسمت از ماده، نظر اکثر هیئت عمومی که مطابق موازین شرعی باشد، ملاک عمل خواهد بود. این مطلب در عمل، شرط ملاک عمل بودن رأی وحدت رویه را «مطابقت» با شرع اعلام کرده بود. این در حالی است که بر اساس اصول 72 و 94 قانون اساسی، حتی در خصوص مصوبات مجلس، ضرورتی بر تطابق قوانین با شرع وجود نداشته و صرف «عدم مغایرت» با مقررات شرعی برای تصویب قانون کفایت می­کند.[29]

4-2-6- قانون آیین دادرسی کیفری 1392

آخرین جلوه قانون­گذاری پیرامون رسیدگی دیوان عالی کشور، قانون آیین دادرسی کیفری مصوب 1392 می­باشد که قبل از لازم­الاجرا شدن با اصلاحاتی در سال 1394 همراه گردید. در این قانون، عنوان «فرجام­خواهی» مجدداً وارد ادبیات دادرسی کیفری ایران شد. در این راستا، بخش چهارم قانون اخیر­الذکر تحت عنوان «اعتراض به آرا» در چهار فصل، مقررات دادرسی کیفری را در این خصوص تبیین نمود. در این بین، با لحاظ ماده 426  قانون آیین دادرسی کیفری، مراجع رسیدگی به اعتراض نسبت به آرای کیفری غیر قطعی حسب مورد دادگاه تجدیدنظر استان و دیوان عالی کشور معرفی شده­اند. ماده 4۲۸ قانون مذکور، آرای صادره درباره جرایمی که مجازات قانونی آن‌ها سلب حیات، قطع عضو، حبس ابد و یا تعزیر درجه سه و بالاتر است و جنایات عمدی علیه تمامیت جسمانی که میزان دیه آن‌ها نصف دیه کامل مجنی­علیه یا بیش از آن است و آرای صادره درباره جرایم سیاسی و مطبوعاتی را قابل فرجام خواهی در دیوان عالی کشور دانسته است. مع­الوصف، با پذیرش این دیدگاه، بر حسب این­که رسیدگی به حق اعتراض اشخاص در کدام مرجع صورت می­پذیرد، عنوان اعتراض، تجدیدنظرخواهی یا فرجام‌خواهی شناخته خواهد شد. لذا، اگر مرجع رسیدگی به اعتراض صورت گرفته، دادگاه تجدیدنظر استان باشد، اعتراض، تجدیدنظرخواهی نامیده می­شود و اگر مرجع مربوطه، دیوان عالی کشور باشد، اعتراض، فرجام­خواهی نام گرفته و عنوان رسیدگی مرجع مذکور نیز حسب مورد، رسیدگی تجدیدنظر یا رسیدگی فرجامی خوانده می­شود.[30] با این حال، حق و امتیاز مقرر برای اشخاص در استفاده از فرجام‌خواهی در شکل و کیفیت مقرر در قانون آیین دادرسی کیفری 1392، حقی عام و اختیاری و البته قابل اسقاط است. بر اساس ماده 433 قانون مورد اشاره، محکوم­علیه، شاکی یا مدعی خصوصی و دادستان هم می‌توانند درخواست اعتراض خود را به رأی صادره مطرح نمایند و هم اختیار عدم اعمال آن را دارند.

در این میان، باید به این مطلب اشاره نمود که در پیش­نویس اولیه لایحه آیین دادرسی کیفری در سال 1386 مقرر شده بود تا تجدیدنظرخواهی نسبت به تمام آرا در دادگاه تجدیدنظر استان صورت گرفته و دیوان نیز در تمام آرا، وظیفه فرجام­خواهی را به عهده داشته باشد. با این حال، در آخرین بررسی­ها در قوه قضاییه به خاطر ملاحظات اجرایی وکمبود قضات، این دیدگاه مورد قبول واقع نشده و دیدگاه تقسیم قابلیت اعتراض عادی به آرا در قالب رسیدگی دومرحله ای بر حسب مورد تحت عناوین تجدیدنظرخواهی و فرجام­خواهی به شرح مذکور در بند قبل در متن نهایی قانون در 1392.12.04 به تصویب رسید.[31] در این بین، پیش­بینی رسیدگی فرجامی، در قانون آیین دادرسی کیفری 1392، حجم گسترده­ای از جرایم را  قابل فرجام دانست لکن قبل از اجرایی شدن قانون مذکور در اصلاحات 1394.03.24 کمیسیون قضایی و حقوقی مجلس شورای اسلامی، با اصلاح ماده 428، اعتراض نسبت به آرای صادره در خصوص جرایم با مجازات تعزیری درجه 4 از موارد قابل فرجام خارج و نصاب حداقلی دیه در جنایات عمدی، جهت امکان فرجام­خواهی از ثلث دیه کامل به نصف افزایش یافت. در این میان، تنها در جهت اشاره به تکلیف نظارتی دیوان عالی کشور، بدون تدوین و تبیین ساز و کار مشخص اعمال این نظارت در خصوص آرایی که صرفاً قابل تجدیدنظرخواهی دانسته شده و در قالب رسیدگی فرجامی به دیوان راه نمی یابند، تبصره­ای در ذیل ماده 428 قانون آیین دادرسی کیفری اضافه گردید که مقرر می­دارد: «اجرای این ماده مانع از انجام سایر وظایف نظارتی دیوان عالی کشور به شرح مقرر در اصل یکصد و شصت و یکم قانون اساسی نمی­باشد».

4-نتیجه‌گیری

تاریخ­نگاری رسیدگی فرجامی دیوان عالی کشور در حقوق کیفری ایران، حکایت از فراز و نشیب های بسیار این نهاد در گذر زمان دارد. با توجه به آن‌که محکمه عالی در دوران قدیم ایران، بازتابی از نگرش‌های بدیع در حوزه دادرسی است، می‌توان گفت که دادرسی منصفانه و صحیح در ایران قدیم حایز اهمیت بوده است. با این حال، شروع قانون­گذاری نوین در پی انقلاب مشروطه و شکل‌گیری مبانی حقوق شرعی و عرفی، موجب ایجاد نهاد دیوان عالی کشور در معنا و مفهوم امروزی در حقوق ایران شده است. در این راستا، تصویب برخی دیگر از قوانین مهم در دوره قاجار حاکی از توجه حقوق‌دانان آن دوران به مسئله دادرسی منصفانه و ایجاد ساختار قضایی یک­پارچه می­باشد. در دوران پهلوی نیز تصویب قوانین مرتبط با این رویکرد در جهت سامان‌دهی به وظایف دیوان عالی و پرهیز از شکایت‌های واهی در دیوان صورت گرفته است.

با این حال، انقلاب اسلامی ایران در سال 1357 موجب تغییرات پی در پی در این حوزه شده است چرا که اعتقاد مبنایی سیاست­گزاران انقلابی، خلاف شرع دانستن رسیدگی چند مرحله­ای بوده به نحوی که منجر به حذف مفهوم رسیدگی فرجامی در مقررات دادرسی کیفری ایران گردید. مع­الوصف در قانون آیین دادرسی کیفری 1392، مجدداً عنوان فرجام خواهی در دیوان عالی کشور مورد پیش­بینی قرار گرفته است. در این میان، باید به این نکته اشاره شود که اگر قانون­گذار با شناسایی مجدد عنوان فرجام­خواهی درصدد اصلاح و پیشبرد نظام دادرسی کیفری بوده است، ترتیب پیش­بینی شده از فرجام­خواهی در مقررات دادرسی کیفری 1392، وضع ترتیبی بدیع در حقوق کیفری ایران نمی باشد بلکه این ترتیب، به نحوی همان اعتراض قابل طرح در دیوان عالی کشور به عنوان مرجع تجدیدنظر در خصوص آرای اعدام، رجم، قطع عضو، قصاص نفس و اطراف، مصادره و ضبط اموال و مجازات حبس بیش از ده سال به موجب ماده 21 قانون تشکیل دادگاه­های عمومی و انقلاب 1373 و ماده 233 قانون آیین دادرسی دادگاه­های عمومی و انقلاب در امور کیفری مصوب 1378.06.28 است، ترتیبی که به نظر می­رسد مصداق نفی رسیدگی فرجامی در نظام دادرسی کیفری ایران در معنا و مفهوم واقعی خود بوده است.

در نهایت باید توجه داشت که با لحاظ تحولات تاریخی مربوط، اساساً مبنا و فلسفه ایجاد دیوان عالی کشور در حقوق ایران، هم­سو با قوانین اولیه در این حوزه و اصل یکصد و شصت و یکم قانون اساسی، نظارت بر حسن اجرای قوانین در محاکم است. در این بین، نظارت به عنوان کارکرد دیوان عالی کشور، منصرف از قضاوت مجدد بر پایه اعتراضاتی هم­چون واخواهی و تجدیدنظرخواهی است. علی­هذا، به نظر می­رسد تدوین­کنندگان قانون آیین دادرسی کیفری 1392، تلاش نموده­اند ضمن توجه به مبنای نظارتی دیوان عالی کشور در پیش­بینی فرجام­خواهی، اصل دو­ درجه­ای بودن دادرسی کیفری را از این رهگذر رعایت نمایند؛ امری که می­توان اعتقاد داشت سبب ایجاد ساختاری ناقص هم در اعمال تکلیف نظارتی دیوان و هم حق افراد در برخورداری از اصل رسیدگی دو درجه­ای دادرسی کیفری گردیده است. بدین­ترتیب، این نقصان بر شأن دیوان عالی با لحاظ مبنای ایجادی خود که مرجع نظارت بر عملكرد کلیه محاکم کشور بوده و جهت­دهنده تفسیرهای مختلف قضایی است، خدشه وارد می‌کند. مع­الوصف، تعیین دیوان عالی به عنوان مرجعی عام برای رسیدگی به حق اعتراض افراد در خصوص بخش زیادی از آرای محاکم، محل ایراد می­باشد چرا که اولویت دیوان عالی قبل از توجه به حفظ منافع خصوصی اصحاب دعوا، صیانت از منافع عمومی و حفظ قانون و اجرای صحیح آن در سراسر کشور است.

فهرست منابع

  1. آخوندی، محمود، شناسای آیین دادرسی کیفری، دوره 6 جلدی، ج 4، تهران : انتشارات دوراندیشان، چاپ سوم، 1394.
  2. آشوری، محمد، آیین دادرسی کیفری، جلد اول، تهران: انتشارات سمت، 1395.
  3. آزاد، ابو­الکلام، کوروش کبیر (ذوالقرنین)، ترجمه ابراهیم باستانی پاریزی، تهران : انتشارات کوروش، چاپ هفتم، ۱۳۷۴.
  4. امین، سید حسن، تاریخ حقوق ایران، تهران: انتشارات دایره­المعارف ایران­شناسی، 1382.
  5. توحیدی خواه، فرانک، دیوان عالی کشور: وظایف و اختیارات قانونی، تهران: انتشارات خرسندی، چاپ اول، 1391.
  6. پاشا صالح، علی، سرگذشت قانون: مباحثی از تاریخ حقوق: دورنمائی از روزگاران پیشین تا امروز، تهران : انتشارات دانشگاه تهران، چاپ سوم، 1397.
  7. جعفری لنگرودی، محمدجعفر، ترمینولوژی حقوق، تهران : انتشارات گنج دانش، چاپ شانزدهم، 1397.
  8. جعفری لنگرودی، محمدجعفر، تاریخ حقوق ایران، گیلان: انتشارات کانون معرفت، 1368.
  9. جمعی از نویسندگان، تاریخ حقوق کیفری بین­النهرین، ترجمه علی­حسین نجفی ابرندآبادی و حسین بادامچی، تهران: انتشارات سمت، 1394.
  10. خالقی، علی، نکته­ها در قانون آیین دادرسی کیفری، تهران: انتشارات شهر دانش، چاپ شانزدهم، 1399.
  11. دهخدا، علی اکبر، لغت­نامه، نسخه دیجیتال، تهران: مرکز انفورماتیک دانشگاه تهران، 1392.
  12. راوندی، مرتضی، سیر قانون و دادگستری در ایران، تهران: انتشارات چشمه، 1368.
  13. روحانی، سیدکاظم، «از تاریخ­نگاری تا تاریخ­نگری»، مجله کیهان اندیشه، شماره 42، 1371.
  14. شایگان­فرد، مجید، کاهش پرونده‌ها با فصل خصومت: احیای رسیدگیِ مرحله سوم (پارادوکس یا حقیقت؟)، فصلنامه تحقیقات حقوقی معاهده، دوره 2، شماره 3، 1397، صص 193-209.
  15. شمس، عبدالله، آیین دادرسی مدنی؛ دوره پیشرفته، دوره 3 جلدی، ج 1، تهران : انتشارات دراک، چاپ سی و دوم، 1397، صص ۳3 و ۸۹ .
  16. شهری، غلامرضا و دیگران، مجموعه تنقيح شده قوانین و مقررات حقوقی به انضمام نظریه های تفسیری شورای نگهبان ، آراء وحدت رویه هیئت عمومی دیوان عالی کشور، بخشنامه های قوه قضائیه، نظریات مشورتی اداره کل حقوقی و اسناد و امور مترجمين قوه قضائیه، به اهتمام معاونت حقوقی و توسعه قضایی قوه قضائیه، دوره 6 جلدی، ج اول، تهران: انتشارات کیهان، چاپ دوم، 1388.
  17. طهماسبی، جواد، آیین دادرسی کیفری، دوره 3 جلدی، ج 3، تهران: انتشارات میزان: ،چاپ چهارم، 1398.
  18. کاکا افشار، علی، مادگان هزار دادستان، مجله کانون وکلا، شماره 183، 1382. صص 91-115.
  19. متین دفتری، احمد، آیین دادرسی مدنی و بازرگانی، تهران : انتشارات مجد، چاپ ششم، 1400.
  20. مهرپور، حسین، مجموعه نظریات شورای نگهبان: نظریات تفسیری و شرعی دوره اول از تیرماه 1359 تا تیرماه 1365، دوره 5 جلدی، ج 3، تهران : انتشارات دادگستر، چاپ نخست، 1388.
  21. نهرینی، فریدون، اعاده دادرسی به تشخيص قوه قضایيه، تهران: انتشارات گنج دانش، چاپ سوم، 1396.

 

[1] مدرس دانشگاه آزاد اسلامی واحد مشهد، وکیل پایه یک دادگستری و دانشجوی دوره دکتری حقوق کیفری و جرم­شناسی دانشگاه آزاد اسلامی واحد مشهد

[2] تاریخ­نگاری روشی علمی است که از رهگذر آن، وقایع زندگی بشری در ابعاد مختلف سیاسی، اجتماعی و هم­چنین، چگونگی تحقق و انتقال دانش از گذشته تا زمان حال، ثبت و توصیف می­گردد. در این میان، گاه ممکن است به اشتباه، اصطلاح «تاریخ­نگاری» با «تاریخ­نگری» به جای یکدیگر به کار روند لکن تاریخ‏نگاری و تاریخ‏نگری دو مقوله و مفهوم متفاوت­ از یکدیگرند. تاریخ­نگاری به معنی نگارش و تدوین تغییرات امور و تاریخ­نگری به مفهوم توجه به تحولات تاریخی به مثابه یک جریان فکری در جهت تبیین وقایع است. در این بین، تاریخ­نگاری حقوق نیز با توجه به مطالب فوق، به معنای توصیف، ثبت و تدوین وقایع و تحولات حقوقی است. مقصود از وقایع حقوقی نیز در مفهوم عام، شامل واکاوی شیوه، مراحل و سیر تاریخی امر قانون­گذاری، نحوه رسیدگی به اختلافات حقوقی اشخاص اعم از ادعاهای مدنی و کیفری در گذر زمان، نحوه اعمال ضمانت­اجراهای حقوقی در ادوار مختلف تاریخی و بررسی دیرینه نهادهای مجری عدالت و رسیدگی­کننده می­گردد. بدین­ترتیب، در تاریخ­نگاری حقوقی، می­توان به چهار شیوه حکومت محور، حقوق­دان محور، نظریه محور و نهاد محور اقدام به مطالعه و بررسی نمود. در شیوه حکومت محور، با توجه به عجین بودن حقوق با دولت و حکومت، مطالعه تاریخی حقوق، حول محور حکمرانان و اقدامات ایشان قرار می­گیرد. در روش حقوق­دان محور، اساس مطالعه تاریخی، فقها و حقوقدانان هستند که غالباً به صورت بررسی زندگی­نامه ایشان انجام می­پذیرد. در مطالعه تاریخی نظریه محور، کانون بررسی، تبیین سیر تاریخی آرا و اندیشه­های حقوقی است و در نهایت، در چارچوب تحلیل نهاد محور، تاریخ حقوق، پیشینه تاریخی – تقنینی نهادها و هم­چنین سازمان­های اعتباری حقوقی مدنظر می­باشد. برای آگاهی بیشتر رجوع کنید به: روحانی، سیدکاظم، «از تاریخ­نگاری تا تاریخ­نگری»، مجله کیهان اندیشه، شماره 42، 1371، ص 157 و جعفری لنگرودی، محمدجعفر، تاریخ حقوق ایران، گیلان: انتشارات کانون معرفت، 1368، ص 9 و جعفری­تبار، حسن، درآمدی بر تاریخ­نگاری علم حقوق، مجله دانشکده حقوق و علوم سیاسی، شماره 60، 1382، صص 83 تا 85.

[3] جمعی از نویسندگان، تاریخ حقوق کیفری بین­النهرین، ترجمه علی­حسین نجفی ابرندآبادی و حسین بادامچی، تهران: انتشارات سمت، 1394، ص 2.

[4] از لحاظ لغوی، واژه «فرجام» در ادبیات فارسی به معنی انتها و آخر است. مع الوصف ورود عبارت فرجام در ادبیات حقوقی ایران پیرو اقتباس قوانین دادرسی کیفری از حقوق غربی است. برخی از متخصصان، فرجام را مترادف با واژه تمیز دانسته و آن را رسیدگی غیر ماهوی به احکام دادگاه‌های ماهوی به منظور کنترل آرا از حیث مطابقت با قانون توسط دیوان عالی کشور معرفی کرده­اند. در این راستا، در پرتو رسیدگی فرجامی، دیوان عالی کشور وظیفه تضمین وحدت تفسير قواعد حقوقی و جلوگیری از انحراف در اجرای قوانین در دادگاه‌ها را بر عهده دارد. برای آگاهی بیشتر مراجعه کنید به: دهخدا، علی اکبر، لغت­نامه، نسخه دیجیتال، تهران: مرکز انفورماتیک دانشگاه تهران، 1392، ص 1237 و جعفری لنگرودی، محمدجعفر، ترمینولوژی حقوق، تهران: انتشارات گنج دانش، چاپ شانزدهم، 1397، ص 237 و شمس، عبدالله، آیین دادرسی مدنی؛ دوره پیشرفته، دوره 3 جلدی، ج 1، تهران: انتشارات دراک، چاپ سی و دوم، 1397، ص 33.

[5] از دید دکتر جعفری لنگرودی، دوره­های مهم تاریخ حقوق ملت ایران، در قالب سه دوره زیر قابل شناسایی است. نخست؛ «دوره ایران باستان» یعنی از قدیمی­ترین ازمنه تا آخر دوره ساسانی، دوم؛ «دوره وسطی یا دوره فقه» یعنی از ابتدای تسلط اعراب بر ایران تا ابتدای بروز حقوق جدید ایران و سوم؛ «دوره حقوق جدید ایران». جهت مطالعه بیشتر رجوع کنید به: جعفری لنگرودی، محمدجعفر، تاریخ حقوق ایران، «همان»، ص 12.

[6] «همان».

[7] امین، سید حسن، تاریخ حقوق ایران، تهران: انتشارات دایره­المعارف ایران­شناسی، 1382، ص 71.

[8] «همان» ص 89  و آزاد، ابو الکلام، کوروش کبیر (ذوالقرنین)، ترجمه ابراهیم باستانی پاریزی، تهران : انتشارات کوروش، چاپ هفتم، ۱۳۷۴، ص ۴۸.

[9] کاکا افشار، علی، مادگان هزار دادستان، مجله کانون وکلا، شماره 183، 1382، ص 94.

[10] شمس، عبدالله، «همان»، ص 44

[11] پاشا صالح، علی، سرگذشت قانون: مباحثی از تاریخ حقوق: دورنمائی از روزگاران پیشین تا امروز، تهران : انتشارات دانشگاه تهران، چاپ سوم، 1397، ص 81.

 

[12] «کتابچه کنت» اثر کنت دومونت فورت ایتالیایی است. وی که از سال 1296 قمری به استخدام دولت ایران درآمده بود، در همان سال، کتابچه مذکور را که دارای یک مقدمه و 58 ماده و ناظر بر قوانین جزایی ماهوی و برای جرایمی از قبیل سرقت، قتل، اعمال منافی عفت با پیش­بینی مجازات شلاق و حبس بود را تألیف نمود. این کتابچه فاقد هرگونه مقررات آیین دادرسی عرفی بود و اهمیت آن را می­توان در تعیین مجازات­های نسبتاً ثابت که در آن زمان هم­چون سدی در برابر خودکامگی حکام به شمار می­آمد، درنظر گرفت: راوندی، مرتضی، سیر قانون و دادگستری در ایران، تهران: انتشارات چشمه، 1368، ص 253.

[13] آشوری، محمد، آیین دادرسی کیفری، جلد اول، تهران: انتشارات سمت، 1395، صص 105 تا 107.

[14] توحیدی خواه، فرانک، دیوان عالی کشور: وظایف و اختیارات قانونی، تهران: انتشارات خرسندی، چاپ اول، 1391، ص 46 و متین دفتری، احمد، آیین دادرسی مدنی و بازرگانی، تهران: انتشارات مجد، چاپ ششم، 1400، ص 168

[15] هم­سو با این دیدگاه  ماده ۱۱ قانون اصول تشکیلات عدلیه مصوب 1290 مقرر نموده بود که ديوان تمیز در غير مواردی که قانون استثنا کرده است، داخل در ماهیت دعوا نمی­شود و فقط حق نقض و ابرام احکام و نظارت در محافظت قانون و اجرای آن را بالسویه در محاکم عدلیه دارد.

[16]  شمس، «همان»، ص 110

[17] توحیدی خواه، «همان»، ص 37

[18] ‌قانون دیگری تنها با عنوان اصول تشکیلات عدلیه (با حذف عبارت محاضر شرعیه و حکام صلحیه به نسبت قانون فوق الذکر در 27 تیر ماه 1307شمسی تصویب گردید که تغییراتی را در خصوص ساختار محاکم به وجود آورد. متعاقباً قانون تسریع محاکمات مصوب 3 تیر ماه 1309 در ماده 47 خود پیش­بینی نمود که دیوان عالی تمیز به قدر لزوم می­تواند دارای شعب باشد و هر شعبه تمیز مرکب ‌است از یک رییس و سه مستشار که یک نفر از آن­ها به نوبت به تعیین رییس شعبه عضو ممیز می‌شود. ماده 39 قانون اصول تشکیلات عدلیه 1307 شمسی  نیز مقرر می­داشت که علاوه بر اعضای مذکور در ماده فوق، دیوان عالی تمیز ممکن است دو عضو معاون داشته باشدکه هر وقت در یکی از شعب عده‌کافی حاضر نباشند، به دستور رییس کل شعبه را تکمیل کنند. ماده 39 مذکور در تاریخ 1346.04.01 طی ماده واحده ای اصلاح و مقرر شد دیوان عالی کشور می‌تواند حداکثر به تعداد نصف شعب خود عضو معاون داشته باشد. تغییر بعدی با لایحه اصلاح قسمتی از قانون اصول تشکیلات دادگستری و استخدام قضات در تاریخ 1333.12.14 که به تصویب کمیسیون­های مشترک مجلسین رسید، ایجاد شد. به موجب تبصره ماده 15 و ماده 16 این قانون، شعب دیوان عالی کشور به دوازده شعبه افزایش یافت و به شورای عالی دادگستری که متشکل از رییس و دادستان دیوان کشور به همراه چهار نفر از رؤسای شعب دیوان کشور منتخب هیئت عمومی دیوان بودند، اجازه داده شد در صورت لزوم، در خصوص افزایش یا کاهش شعب دیوان اتخاذ تصمیم نمایند. این مقرره به موجب قانون متمم سازمان دادگستری و اصلاح قسمتی از لایحه قانونی اصول تشکیلات دادگستری و استخدام قضات مصوب 1335.06.17 تغییر یافت و در تبصره 2 اصلاحی ذیل ماده 15 مقرر گردید دیوان عالی کشور از  8  شعبه تشکیل شود که هر شعبه مرکب از چهار نفر که یک نفر به نوبت سمت کارمند ممیز را عهده دار شده و در رأی شرکت ‌نماید و یک نفر از سه نفر دیگر به نوبه در رأی شرکت نخواهد کرد. در این قانون،  انتخاب رؤسا و اعضای 8 شعبه که باقی مانده، به نظر وزیر وقت ‌دادگستری گذاشته شد. هم­چنین مقرر شد در صورت احتیاج، وزیر دادگستری می‌تواند حداکثر تا چهار شعبه دیگر بر شعب مزبور اضافه نماید.

 

 [19] آخوندی، محمود، شناسای آیین دادرسی کیفری، دوره 6 جلدی، ج 4، تهران: انتشارات دوراندیشان، چاپ سوم، 1394، ص 256

[20] در 7 تیر ماه 1328 ‌قانون مربوط به وحدت رویه قضایی به تصویب ‌کمیسیون قوانین دادگستری رسید. به موجب ‌ماده واحده این قانون مقرر شد هرگاه در شعب دیوان عالی کشور نسبت به موارد مشابه رویه‌های مختلف اتخاذ شده باشد، به تقاضای وزیر دادگستری یا رییس دیوان ‌مزبور و یا دادستان کل هیأت عمومی دیوان عالی کشور که در این مورد لااقل با حضور سه ربع از رؤسا و مستشاران دیوان مزبور تشکیل می‌یابد، ‌موضوع مختلف‌فیه را بررسی کرده و نسبت به آن اتخاذ نظر می­کنند. در این صورت، نظر اکثریت هیأت مزبور برای شعب دیوان عالی کشور و سایر‌ دادگاه‌ها در موارد مشابه لازم‌الاتباع است و جز به موجب نظر هیأت عمومی یا قانون قابل تغییر نخواهد بود. صلاحیت دیوان در صدور رأی وحدت رویه در لایحه قانونی اصلاح قسمتی از مواد قانون آیین دادرسی کیفری که در تاریخ 1337.05.01 شمسی توسط کمیسیون مشترک دادگستری مجلسین به تصویب رسید، گسترش یافت. هم‌چنین به موجب ماده 3 الحاقی به قانون آیین دادرسی کیفری (قانون اصول محاکمات جزایی) مقرر شد هرگاه از طرف دادگاه‌ها اعم از جزایی و حقوقی راجع به استنباط از قوانین رویه‌های مختلفی اتخاذ شده باشد، دادستان کل پس از ابلاغ مکلف ‌است موضوع را در هیأت عمومی دیوان کشور مطرح کند و رأی هیأت عمومی را در آن باب بخواهد. رأی هیأت عمومی در موضوعاتی که قطعی شده، ‌بی‌اثر است، ولی از طرف دادگاه‌ها باید در موارد مشابه رعایت شود.

 

[21] در اصلاح قانونی اساسی به رییس قوه قضاییه تغییر یافت.

[22]–  شمس، «همان منبع»، ص 96 و ۹۷.

[23] . نظریه مورخ 1368.4.5 شورای نگهبان: «تجدیدنظر در حکم حاکم شرع، جز در مورد ادعای عدم صلاحیت قاضی از متداعیین و در مواردی که حکم مخالف ضرورت فقه و یاغقلت قاضی از دلیل باشد، جایز نیست»: مهرپور، حسین، مجموعه نظریات شورای نگهبان: نظریات تفسیری و شرعی دوره اول از تیرماه 1359 تا تیرماه 1365، دوره 5 جلدی، ج 3، تهران: انتشارات دادگستر، چاپ نخست، 1388، ص 252-253

[24] . بخشنامه مورخ 1368.4.11 شورای عالی قضایی: «نظر به این­که فقهای شورای نگهبان در پاسخ به استعلام شورای عالی قضایی در خصوص ماده 12 لایحه قانونی دادگاه مدنی خاص مصوبه 1385.7.1 شورای انقلاب، رسیدگی تجدیدنظر را فاقد مجوز شرعی دانسته و طبق اصل 4 قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران کلیه قوانین باید منطبق با موازین شرعی باشد، لذا کلیه دادگاه­های تجدیدنظر منحل اعلام و لازم است پرونده­ها را بدون رسیدگی جهت اجرای حکم بدوی به مرجع اولیه عودت دهند و در صورتی هم که حکم تجدیدنظر صادر شده و پرونده اعاده گردیده لیکن تاکنون اجرا نشده است دادگاه بدوی باید حکم اولیه را اجرا کند».

[25] شایگان­فرد، مجید،کاهش پرونده‌ها با فصل خصومت: احیای رسیدگیِ مرحله سوم (پارادوکس یا حقیقت؟)، فصلنامه تحقیقات حقوقی معاهده، دوره 2، شماره 3، 1397، ص 198.

[26].بند یک نظریه تفسیری شماره 69.5.3.418 شورای محترم نگهبان قانون اساسی در مقام تفسير اصل ۱۶۱ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران. شهری، غلامرضا و دیگران، مجموعه تنقيح شده قوانین و مقررات حقوقی به انضمام نظریه های تفسیری شورای نگهبان ، آراء وحدت رویه هیئت عمومی دیوان عالی کشور، بخشنامه های قوه قضاییه، نظریات مشورتی اداره کل حقوقی و اسناد و امور مترجمين قوه قضاییه، به اهتمام معاونت حقوقی و توسعه قضایی قوه قضاییه، دوره 6 جلدی، ج اول، تهران:  انتشارات کیهان، چاپ دوم، 1388، ص ۵۹.

[27] آخوندی، «همان»، ص 34

[28] نهرینی، فریدون، اعاده دادرسی به تشخيص قوه قضایيه، تهران: انتشارات گنج دانش، چاپ سوم، 1396، ص ۱۳

[29] در نظریه 7.3664 مورخ 1380.04.26 اداره کل حقوقی آمده است که انتشار آرای وحدت رویه در روزنامه رسمی همانند قانون الزامی نیست زیرا این آرا کاشف از نظر مقنن درباره ماده یا موادی از قانون است که آن قانون پس از گذراندن تشریفات، لازم­الاجرا شده است. با وجود خلأ قانونی مورد اشاره، شورای نگهبان نیز در عمل هیچ­گاه نظریه­ای مبنی بر مطابقت یا مغایرت آرای وحدت رویه اعلام نکرده است: توحیدی خواه، «همان»، ص 121

[30] خالقی، علی، نکته­ها در قانون آیین دادرسی کیفری، تهران: انتشارات شهر دانش، چاپ شانزدهم، 1399، ص 341

[31] طهماسبی، جواد، آیین دادرسی کیفری، دوره 3 جلدی، ج 3، تهران: انتشارات میزان: ،چاپ چهارم، 1398، ص 224